درس خونها به بهشت نميروند

سلام به همه. الان که اين مطلبو مينويسم يه چيزی حدود ۳ هفته تا امتحانات مونده و از درسا واقعا عقب هستم.حالا اينو بيخيال... .تازه تصميم گرفته بوديم خير سرمون لااقل اين ۳ هفته ای به وجود مبارک مختصر فشاری بياريم و به اين کتابای زبون بسته يه حالی بديم.که صبح ۳ شنبه که تو اوج مطالعه با جناب حميد بوديم فکر کرديم نهار چی بخوريم! که من گفتم بريم خونه و سر لج و لج بازی، راهی ولايت خودمون شديم.14.gif(تازه سه روز پيش برگشته بوديم.رو که نيس..04.gif)

جونم براتون بگه وقتی خونه رسيدم ديدم همه خوشحال شدن. آقا ما هم بی خبر از همه جا کلی ذوق کرديم که به اين زودی دل همه واسمون تنگ شده.

وارد اتاق شديم و ديدم بله......! اون نارنجائی که هفته قبل اين حقير با مشقت فراوان و فرو رفتن تيغهائی عديده  در دست (و شايد هم جاهای ديگه15.gif) به تنهائی چيده بود گوشه اتاق ولو هستن... .مطمئنم اگه نميومدم تا يه ماه ديگه هم کسی سراغشونو نميگرفت.

طبق معمول ۵ .۶ تا کتابی رو که مثه هميشه آورده بوديم گذاشتيم بغل در تا موقع رفتن يادمون نره ببريمشون.35.gif

هيچی ديگه ... هميشه که کتب متبرکه آکبند بودن  به اين دليل بود که ساعات مطالعشون  با ساعات خواب وتفريح ما تداخل داشت .اما اينبار با ساعات آب نارنج گيری.30.gif

بگذريم .ولی خدائيش خدا اين ترمو به خير بگذرونه.

شاد و کامياب باشيد.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید